ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

248

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

مسعود اعلام داشتند . عبد الله نيز عامر را به عنوان كارگزار آنان پذيرفت . مردم بصره از آنچه مردم كوفه انجام دادند آگاه شدند ، آنان نيز پرچم‌هايى در دست گرفتند و از بصره خارج شدند و خواستار كشته شدن عبيد الله بن زياد بودند . ابن ابى ذؤيب برخاست و گفت : اى مردم ، چه كسى خداوند را يارى مىدهد ، و براى قيام عليه فرزند سميه بر پا مىخيزد ؟ اى مردم به سوى فضل و بخشش پروردگار خود بشتابيد ، بشتابيد به سوى بهشتى كه وسعت آن همچون آسمان‌ها و زمين است . دعوت عبد الله بن زبير را كه يار رسول خدا ( ص ) و عمه‌زادهء وى است ، بپذيريد . او پسر اسماء دختر ابو بكر صديق است . به خدا سوگند اگر ابو بكر مىدانست كسى بر روى زمين سزاوارتر از وى است دستش را براى بيعت به سوى كسى دراز نمىكرد . به خدا سوگند شما بهتر مىدانيد كسى بر روى زمين سزاوارتر از عبد الله بن زبير نيست تا با او بيعت شود . او از دنيا گريخته و از مردم كنار گرفته است . با اين سخنان مردم بر آن شدند تا عبيد الله بن زياد را به قتل برسانند . وقتى كه عبيد الله وضعيت را چنين ديد در پى حارث بن قيس كه از قبيله ازد بود فرستاد ، وقتى حارث آمد ، عبيد الله به او گفت : شما پدرم را بزرگ مىداشتيد ، و از او محافظت مىكرديد ، شما را سوگند مىدهم ، مرا يارى كنيد . حارث گفت : از آن مىترسم نتوانم تو را از اين جا بيرون ببرم . زيرا تو با قبيله ازد بد رفتارى كرده‌اى . عبيد الله آمده شد در حالى كه بر خود لباس زنانه پوشيده بود . وقتى كه حارث به همراه عبيد الله از قصر بيرون آمد ، مردم از حارث مىپرسيدند اين زن كيست ؟ حارث پاسخ مىداد ، اين زن از خاندان من است كه براى ديدن خانوادهء عبيد الله به قصر رفته بود . من نيز اكنون آمده‌ام و او را با خود مىبرم . حارث ، عبيد الله را نزد مسعود بن عمرو آورد كه در آن وقت بزرگ قبيله ازد بود و گفت : يا ابو قيس اين عبيد الله است او را نزد تو آورده‌ام . عبيد الله چهل روز در خانهء مسعود بن عمرو سپرى كرد . عباد بن حصين براى ديدن عبيد الله نزد مسعود بن عمرو آمد ، مسعود گفت : به خداى كعبه سوگند ، ما از خداييم و به سوى خدا مىرويم . عبيد الله از خانهء مسعود بن عمرو بيرون آمد ، در راه به اعرابى برخورد كرد ، آن اعرابى الاغى داشت . عبيد الله تصميم گرفت الاغ را بخرد ، اعرابى قيمت آن را چهار صد درهم اعلام كرد . مسعود به اعرابى گفت : ما اين مقدار نداريم ولى اين غير عرب ( مسعود با دست اشاره به عبيد الله كرد ) نزد شما به عنوان امانت باشد . اعرابى قبول كرد وقتى كه عبيد الله و مسعود خواستند سوار الاغ شوند ، اعرابى گفت : به خدا سوگند شما ، از حاكمان بر عراق هستيد .